شاهان کربلا و نجف و سامرا و کاظمین

 بر سر این کلب روسیاهشان منت نهاده اند

و قلاده ای زده اند تا عوعو کنان به پابوسیشان روم.

پیاده روی اربعین کربلا 

دعا گوی تمام دوستان در ایام اربعین در کربلای معلی هستیم.

به جای تک تک دوستان در نجف و کربلا و کاظمین و سامرا

  لعن عمر خواهیم گفت.

در آخر تعدادی از عکس های پیاده روی اربعین

در سال های گذشته برای شما آماده کرده ام.

پیاده روی اربعین کربلا

 

و پذیرایی خدام زوار امام حسین (علیه السلام)

پیاده روی اربعین کربلا

پیاده روی اربعین کربلا

پیاده روی اربعین کربلا

پیاده روی از نجف تا کربلا

پیاده روی اربعین کربلا

پیاده روی اربعین کربلا

و در آخر . . .

پیاده روی اربعین کربلا

یا علی مدد

+ نوشته شده  چهارشنبه بیستم آذر 1392   توسط مست ذاکر  | 



ای حرامزاده پایت رو از روی قرآن خدا بردار

 

عاشورا***کربلایی حسین عینی فرد***

 

این کشته فتاده به هامون حسین توست

 

عاشورا***کربلایی حسین عینی فرد***

 

یا علی

+ نوشته شده  پنجشنبه بیست و سوم آبان 1392   توسط مست ذاکر  | 



چیزی به آب نمانده است...
برق آب در چشم های اسب و سوار می درخشد...
اما...

آب نبود آنچه از آن مشک ریخت! مشک به بی دستی او اشک ریخت..

 تاسوعا***کربلایی حسین عینی فرد***

الحق که به تو نام قمر می آید...
ای ماه ترین عموی دنیا عباس!!!

 تاسوعا***کربلایی حسین عینی فرد***

 ای قدوقامت تو معنی قدقامت من ایکه الهام عبادت زوجودت گیرم
کربلا کعبه عشق است منم دراحرام شددراین قبله عشاق دوتاتقسیرم
دست من خوردبه ابی که نصیب تو نشد چشم من دیددراین اب روان تصویرم
باید این دیده ودستها بدهم قربانی تاکه تکمیل شود حج من وتقدیرم

تاسوعا***کربلایی حسین عینی فرد***

 

یا علی

+ نوشته شده  چهارشنبه بیست و دوم آبان 1392   توسط مست ذاکر  | 



حضرت رقیه *** کربلایی حسین عینی فرد***

آفتاب بر سر کاروان می تابید.در مسیر شام هوا گرم بود وتشنگی درجان کودکان شعله می کشید. ولی این بار هیچ کس میلی برای نوشیدن آب نداشت. این بار "العطش العطش" نمیگفتند وهیچ کس عمو عباس را صدا نمیزد.

رقیه(س) کنار زینب(س)  در محمل کجاوه نشسته بود.

سر را به زانو گرفته و به پاهای زخمی خود خیره مانده بود. زینب سرش را بر چوبه محمل گذاشت زیر لب گفت ای خدا! کمکمان کن! دخترک نیم خیز به عمه اش نزدیک شد.کنار زینب نشست.زینب به صورت کبود و لباس های پاره وخون آلود دخترک خیره شد. اشک در چشمان عمه حلقه زد.

دخترک سرش را بر پای عمه گذاشت و آهسته گفت عمه چرا در سفر خیمه ها را آتش زدند چرا به ما آب ندادند؟ زینب آهی کشید و بغض خود را فرو برد. سپس با صدای غمگینی گفت:

آه عزیزه حسین چه میگویی عمه؟ دخترک بغض کرد و گفت چرا ذوالجناح بدون بابا از میدان برگشت؟ عمه ذوالجناح بابای مرا به کجا برد؟ عمه دخترک را در آغوش کشید و گفت به یک سفربزرگ! دخترک گفت:

عمه مگر در سفر آدم دوباره سفر میکند؟ زینب گفت آری گاهی میشود. دخترک گفت عمو چه شد؟ علی کوچولو چه؟ داداش اکبر چه؟ زینب با صدای خسته گفت آری همه آنها به سفر رفتند.

دخترگ کفت پس چرا ما را نبردند زینب سکوت کرد. سکینه جلو آمد و دستهای دخترک را گرفت و گفت خواهر بیا پبیش من عمه خسته است زینب به سکینه نگاهی کرد و با اشاره گفت نه بگذار راحت باشد.

دخترک روی پاهای زینب نشست و گفت عمه بابا کی یش من می آید؟ زینب دستی بر سر دخترک کشید و گفت با او چه کار داری؟ دخترک با بغض گفت میخواهم قصه سفر را برایش تعریف کنم و بگویم وقتی سوار ذوالجناح شد و به میدان رفت تا الان چه مصیبتهایی رخ داده...

عمه آهی کشید وگفت خب به من بگو. دخترک گفت عمه تو که خودت بودی و دیدی. عمه گفت دوس دارم تو بگویی . تازه هرچه بگویی پدرت میشنود.

دخترک با کنجکاوی گفت یعنی هرچه تعریف کنم پدر می شنود؟ سکینه کنار زینب نشست و گفت آری همه حرفهای تو را گوش میکنند. دخترک گفت باشد. پس همه قصه را میگویم:

ما به سفر کربلا رفتیم آدمهای زیادی با اسب و شمشیر در آن بیابان جلوی ما را گرفتند ما در صحرا خیمه زدیم. یک خیمه کوچک داشتیم من و علی اصغر و رباب و سکینه. یک خیمه مال عمو عباس بود یک خیمه مال مشکهای آب.

چند روز گذشت و آب ما تمام شد. همه تشنه شدیم. از جمله علی کوچولو. بابا علی ر ابغل کرد و برد طرف آن آدمها و به آنان گفت به بچه من آب بدهید ولی بابا دیگر اصغر را به خیمه نیاورد. سکینه گفت علی پرواز کرده و رفته در آسمانهای دور. بعد هم قاسم و اکبر و عبدالله و عمو عباس و دوستان بابا همه و همه یکی یکی رفتند به میدان ولی هیچ کدام دیگر برنگشتند.

عمه گفت آنها به سفر رفتند. آنها پرواز کردند. بابا آمد و کنار خیمه ها ما را صدا زد و با ما خداحافظی کرد و رفت. گفتم بابا تو تها شدی. صدای گریه در کجاوه پیپید. زینب دستی بر شانه ای سکینه زد و آم گفت محکم باش بگذار خواهرت حرف بزند

دخترک رو به خواهر ادامه قصه را تعریف میکرد و میگفت یک ظهر وحشتناک بعد از اینکه بابا به سفر رفت یک لشکر سرباز به خیمه های ما حمله کردند! همه خیمه را آتش زدند دامن من آتش گرفت. در خاک غلتیدم تا آتش خاموش شد. بعد یک مرد ترسناک آمد و گوشواره من را کسشید و گوشم زخمی شد. روسری ام پر از خن شد. عمه گریه کرد:

رباب بر سر خود کوبید. یک زنجیر آوردند و به پای بچه ها بستند و به ما گفتند اسیر! میگفتند ما اسیر آنهاییم ولی من که میدانستم شاهزاده هستم برای همین هرگز با آنان حرف نزدم و التماس به آن مردان بد نکردم. یک زنجیر به گردن داداش سجاد بستند.

او خیلی مریض بود تها مردی بود که از قافله باقی مانده بود راستی سکینه الان داداش سجاد کجاست؟ سکینه نگاهی به عمه اندخت و درحالی که خود را بهطرف چوبه میکشانید میگفت سجاد ع همینجاست و حالش هم خوب است خب بقیه قصه سفر را بگو. رقیه آهی کشید و گفت وقتی اسیر شدیم در راه از روی ناقه افتادم و در بیابان گم شدم که یک دفعه یک مرد بد به اسم زجر مرا پیدا کرد و خیلی کتک زد.از دست او فرار کردم و روی خارهای بیابان دویدم و پاهایم زخمی و پر از خون شد.

دخترک به زینب نگاهی کرد و گفت راستی عمه ما به کجا میرویم؟ زینب س به چوبه تکیه داد و با مهربانی گفت به شام! دخترک از جا پرید و به طرف پرده دوید و بیرون را نگاه کرد و گفت: راست میگویی عمه ما به شام رسیدیم. سکینه و عمه و رباب با تعجب به هم خیره شدند و دخترک به طرف سکینه دوید. دستش را گرفت و گفت بابا به من میگفت وقتی به شام برسی یک قصر قشنگ و بزرگ برایت میسازم!!! سکینه چیزی نگفت. دخترک ادامه داد: عمه در شام کاخ هست؟ زینب سرش را تکان داد و با لبخندی سرد گفت آری یک کاخ بزرگ. دخترک گفت با یک پادشاه ظالم!

در همین لحظه صداهای بلندی به گوش رسید. کاروان به شام رسید! صدای هلهله و کف زدن مردم بلند شد! عده ای میرقصیدند. جماعتی بر سر کودکان و زنان سنگ میزدند. دخترک دست عمه را گرفت و با گریه گفت: عمه من میترسم عمه!

امام زین العابدین با وجود بیماری شدید با مردم شروع به صحبت کرد. همه ساکت شده بودند. رقیه سرش را بر گوش سکینه گذاشت و گفت و آهسته گفت: خواهر اینها چرا ما را میزنند؟ مگر ما چه کرده ایم؟ سکینه جواب داد: خواهرم نترس خدا با ماست.

 

یا علی

+ نوشته شده  پنجشنبه شانزدهم آبان 1392   توسط مست ذاکر  | 



حضرت رقیه *** کربلایی حسین عینی فرد***

زمان برگزاری حج فرا رسیده بود و مسلمانان گروه گروه وارد مکه میشدند. علی اکبر (ع( با احترام مقابل عمه اش زانو زد و گفت: عمه جان! گمان نمیکنم برای مراسم حج در مکه بمانیم. زینب علیهاالسلام با متانت خاصی پرسید: مگر چه اتفاقی رخ داده است؟ علی گفت: گویا عمر بن سعد امروز برای سرپرستی حاجیان وارد مکه میشود ولی ماموریت دارد که پدر مرا به قتل برساند.

رقیه خاتون علیهاالسلام ناگهان از جا بلند شد. باتعجب لبهایش را تکان داد و گفت: «سکینه! بابا...» حرفش را ادامه نداد. آرام به طرف برادر حرکت کرد و کنارش نشست. زینب (س)گفت: «آقا چه فرموده اند؟» علی اکبر گفت: امام فرموده اند که شما زنها و کودکان را آماده کنید تا به عراق برویم. ناگهان صدای گهواره علی اصغر آمد و رقیه به طرف گهواره دوید ..........



امام حسین علیه السلام در مکه برای یاران خود خطبه ای خواند. آنها را از شهادت در کربلا و سرنوشت آگاه کرد و گفت فردا عازم کربلا میشویم ان شاء الله.

وقتی سخنان امام به پایان رسید و یاران متفرق شدند رقیه خاتون پاورچین پاورچین به پدر نزدیک شد. دخترک در چند قدمی پدر ایستاد و آهسته گفت: بابا!

امام متوجه دخترش شد. لبخندی زد و به چشمهای معصوم دخترک خیره شد. دستهایش را باز کرد و با مهربانی گفت: «بیا عزیز دلم»

رقیه دوید و خود را در آغوش پدر انداخت. امام او را بلند کرد و بر دوش نشاند. دخترک با شوق پرسید: «بابا جان! عمه زینب میگوید همه دنیا برای تو خلق شده است مگه نه؟ » امام فرمود آری درست است... دخترک گفت: « میگویند در شام یک قصر بزرگ است. بابا همه دنیا مال توست پس شام هم مال توست؟»

رقیه این چنین ادامه داد « آخر بابا من به بچه ها چه جوابی دهم؟ وقتی از مدینه بیرون می آمدیم به آنها گفتم پدرم دارد به قصرش سفر میکند و من هم دارم شاهزاده میشوم. من نمیخواهم دروغ گفته باشم

اشک در چشمان امام جمع شده بود. دخترک با انگشتان کوچک خود مژگان امام را لمس کرد...

امام دخترک را بر روی پاهای خود نشاند و با لحن کودکانه ای فرمود: « دوست داری قصر بزرگی داشته باشی که هیچ وقت خراب نشود؟ که هر چه بخواهی فوری برایت حاضر شود؟ هر پرنده ای که دوست داشته باشی آنجا باشد؟ هرچه قشنگی است توی قصر تو باشد؟ آنجا امیرمومنان و مادرم فاطمه و عمو حسن هم هستند»

دخترک گفت: آری میخواهم. یعنی از قصر شام بزرگتر؟؟؟

امام سری تکان داد و فرمود: از همه دنیا بزرگتر!

رقیه با اشتیاق پرسید: مگر میشود یک قصر از همه دنیا بزرگتر باشد؟

امام فرمود: آری فقط کمی صبرکن تا..............................

رقیه وسط حرف پدر دوید و گفت: بابا تا چه موقع صبرکنم ؟

امام دخترک را در آغوش فشرد و گفت: عزیزم! همین که به شام برسیم یک قصر بزرگ برایت میسازم که تا ابد در آن باشی.

اشک آرام آرام از چشم امام جاری شد و بر موهای دخترک چکید.

 

یا علی

+ نوشته شده  پنجشنبه شانزدهم آبان 1392   توسط مست ذاکر  | 



حضرت رقیه ***کربلایی حسین عینی فرد

علی اکبر (علیه السلام) با شتاب وارد خانه شد و گفت: مادر... معاویه مُرد!


اُم لیلا نگاهی به آسمان انداخت. پلکهایش را بر هم نهاد و زیر لب زمزمه کرد: الحمدلله معاویه مرد و مردم از شر او راحت شدند. علی اکبر (علیه السلام) گفت: ولی به شر یزیدش مبتلا می شوند!!!


دختر کوچکی به طرف علی اکبر (علیه السلام) دوید. خود را به پای او چسباند و با خوشحالی گفت: سلام برادر! دیدی من خودم همین الان توی تنور هیزم ریختم، دیگر بزرگ شدم... علی دستی بر سر رقیه کشید و با مهربانی گفت: قربانت شوم آفرین حالا برو با بچه ها بازی کن... سپس خطاب به مادرش فرمود: مادرجان ، ممکن است شب دیر به خانه بیاییم زیرا قرار است پدر با یاران پیامبر در مسجد صحبت کند.


دخترک گفت: برادر! من نانِ تو را داغ نگه میدارم تا بیایی....


مادر سرش را بر دیوار گذاشت و گفت: بعد از پیامبر، بعد از علی، نه، اصلا بعد از فاطمه همه مظلوم شدیم. علی اکبر (علیه السلام) جواب داد: مادر نگرانم اگر یزید حاکم اسلام شود دوران غریبی پدر آغاز میشود. بیچاره مردم شام.


رقیه خاتون که تا آن موقع با کنجکاوی به حرفهای مادر و برادر گوش میداد پرسید: داداش شام دیگه کجاست؟!


علی اکبر (علیه السلام) به جای دوری خیره شد و گفت: جایی که قرار است مردمش زیر بار ظلم یک حاکم ستمگر بسوزند، جایی که قرار است در آن.............................


علی اکبر (علیه السلام) سکوت معناداری کرد.

 (سکوتی که شما به خوبی میدانید چه مفهومی داشت، شام! خرابه! رقیه!)

 

یا علی 

+ نوشته شده  پنجشنبه شانزدهم آبان 1392   توسط مست ذاکر  |