قاصدک کربلا***قسمت اول ***

علی اکبر (علیه السلام) با شتاب وارد خانه شد و گفت: مادر... معاویه مُرد!
اُم لیلا نگاهی به آسمان انداخت. پلکهایش را بر هم نهاد و زیر لب زمزمه کرد: الحمدلله معاویه مرد و مردم از شر او راحت شدند. علی اکبر (علیه السلام) گفت: ولی به شر یزیدش مبتلا می شوند!!!
دختر کوچکی به طرف علی اکبر (علیه السلام) دوید. خود را به پای او چسباند و با خوشحالی گفت: سلام برادر! دیدی من خودم همین الان توی تنور هیزم ریختم، دیگر بزرگ شدم... علی دستی بر سر رقیه کشید و با مهربانی گفت: قربانت شوم آفرین حالا برو با بچه ها بازی کن... سپس خطاب به مادرش فرمود: مادرجان ، ممکن است شب دیر به خانه بیاییم زیرا قرار است پدر با یاران پیامبر در مسجد صحبت کند.
دخترک گفت: برادر! من نانِ تو را داغ نگه میدارم تا بیایی....
مادر سرش را بر دیوار گذاشت و گفت: بعد از پیامبر، بعد از علی، نه، اصلا بعد از فاطمه همه مظلوم شدیم. علی اکبر (علیه السلام) جواب داد: مادر نگرانم اگر یزید حاکم اسلام شود دوران غریبی پدر آغاز میشود. بیچاره مردم شام.
رقیه خاتون که تا آن موقع با کنجکاوی به حرفهای مادر و برادر گوش میداد پرسید: داداش شام دیگه کجاست؟!
علی اکبر (علیه السلام) به جای دوری خیره شد و گفت: جایی که قرار است مردمش زیر بار ظلم یک حاکم ستمگر بسوزند، جایی که قرار است در آن.............................
علی اکبر (علیه السلام) سکوت معناداری کرد.
(سکوتی که شما به خوبی میدانید چه مفهومی داشت، شام! خرابه! رقیه!)
یا علی